منوچهر خان حكيم
20
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
اما آتشافروز به گوشهاى چنان صبر كرد كه شب بر سر دست درآمد . مشكى را پر از آب كرده و به قدر بيست مثقال داروى بيهوشى در ميان او ريخته و به يكديگر ممزوج كرده بر كتف خود آويخت ، به صورت سقّايان بلخ خود را آراسته و جام نقره در دست گرفته ؛ به راستهء اردوبازار تركان افتاد . همه را از آن آب داده تا سر چارسو رسيد ، ليث را ديد كه بر بالاى صندلى سرهنگى قرار گرفته و چارصد نفر عيّار دور او را گرفته و در پاى مشعل ، چشم آتشافروز بر هندان همدانى افتاد كه بر امر مشعل سوختن اشتغال داشت و به او اشاره كرد كه در كار خود مردانهباش ، و باز روى برق را ديد كه بر جلد سگ عراقى شده ، به او هم اشاره كرد و بعد از لحظهاى ليث را ديد كه از صندلى برخاسته متوجّه بارگاه والى شد و عيّاران را در واقف بودن بنديان سفارش نموده روانه شد . آتشافروز خود را به برق رسانيد و گفت : اى سرهنگ ! ياران پايين را من علاج مىكنم و مردمان بالا را شما چارهگر شويد . كه ليث عيّاران را دو حصّه كرده بود . و بعضى در پشت بام و بعضى را در چارسو به كشيك داشتن امر كرده بود . پس برق روانهء پشتبام شد . چشم نگهبانان بر او افتاد ، با يكديگر گفتند : اين سگ همانا از الگهء فرنگ است . اصلا سگى است كه از اردوى اسكندر گريخته است و اينجا آمده و به جهت كشيك بنديان خوب است و يك پارچه نان براى او انداختند . برق به اندازى « 1 » نان را به دهن گرفت كه مىگفتى البته سگ است . فى الحال ، كمندى در گردن او كردند و در پيش خود بستند . امّا آتشافروز دو ميناى مى پيدا كرد و چارده مثقال داروى بيهوشى در آن ريخت و بر هم زد تا بههم مخلوط شد ، برداشته بر سر چارسو آمد و گفت : اى برادران ! مژده باد شما را كه شاه تركان شما را سرافراز كرده و اين ميناها را از مجلس خود برداشته ، براى شما فرستاده و مىگويد دماغى برسانيد ، امّا از حال بنديان آگاه باشيد . مبادا كه عياران اسكندر حلقه در گوش شما كنند و دستبردى نمايند ، كه كشيكچيان خوشحال شده شروع در مى خوردن كردند . ياران بالا گفتند : جماعت چارسو چنين دماغ خوش مىدارند ، ما هم دماغ چاق نماييم . ايشان نيز شروع در مى خوردن كردند و دماغ ايشان
--> ( 1 ) . انداز : ادا و روش .